خرید بک لینک

درباره سایت

مدرسه افلاکیان

امکانات وب

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آهان، میدانستم که با خدا نسبتی دارید.

برچسب: خدا,خدایا,خداحافظ,خدا هست,خداداد عزیزی,خدایا شکرت,خدای جنگ,خداحافظی تلخ,خدايا,خداحافظی, نویسنده: رادین محمدپور تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 13:39

صفحه بندی